تبليغاتX

غزل فروش
درباره ما
لوگوی دوستان
دانلود ترانه های افشین مقدم

مدير وبلاگ
 
بیمار


بیمار خنده های توام بیشتر بخند بیشتر بخند

خورشید ارزوی منی گرمتر بتاب گرمتر بتاب
نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ جمعه بیست و یکم تیر 1387 در ساعت 13:55

لينک ثابت |

براي تنهايي ات


براي تنهايي ات
گريستم
نه بخاطر بوسه
نه بخاطر جسم عريانت
به خاطر خودت
به خاطر زنانگي پاکت
نه بخاطر تنهايي من
نه بخاطر فراموشي
بخاطر به تو انديشيدن
در لحظات زندگي
به خاطر پاکي کلامت
در اعلام عشق
نه بخاطر جبران خطاي ديروز
نه بخاطر قضاوت فردا
بخاطر امروزت
به خاطر هر روزت
نه بخاطر آن شب ها در کنار تو
نه به خاطر امشب
در غياب تو
بخاطر عشق نهانت
که دنياييست
بخاطر تنهايي ات
در عين ازدهام
نه بخاطر فريب تو
نه بخاطر ترهم
به خاطر خاطرات ديروز
به خاطر روياهاي فردا
به خاطر تکيه گاهي امن براي تو
بخاطر معمني آسوده
براي عشق
و تو
گريستن...


****************************




عشقم را خريداري نيست

دلم را دلداري نيست

لبانم را خنده اي نيست

چشمانم را نگاهي نيست

دستانم را نوازشي نيست

آسمانم را پرنده اي نيست

دنيايم زندگي نيست







نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 در ساعت 12:27

لينک ثابت |

اگر مرا به حريمت راهی بود

اگر مرا به حريمت راهي بود
به اعماق قلبت مي آمدم
و اندوهش را سراسر مي زدودم

اگر مرا به حريمت راهي بود
بر مژگانت مي نشتم
و از قاب چشمانت
دنيا را زيباتر مي ديدم

اگر مرا به حريمت راهي بود
شانه اي مي شدم
و در ژرفاي شبهاي گيسوانت
به آرامش مي رسيدم

اگر مرا به حريمت راهي بود
در لايه لايه ي خيالت مي تنيدم
و نام و نشان رقيب را مي کاويدم

نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ دوشنبه هفدهم تیر 1387 در ساعت 23:24

لينک ثابت |

بازهم من و تو

 
سکوت چشمان پرصدا
ناز انگشتان لرزان
نور مهتاب معصوم
فریاد قلب بی تپش
دلشوره های باختن
حرمت عشق بی ریا
پرده نازک فاصله
افشان موهای سیاه
حرم نفسهای داغ
بوسه برلبان خیس
انتهای قصه تو
آغاز فصل نو
بازهم من و تو
 
نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ سه شنبه یازدهم تیر 1387 در ساعت 16:20

لينک ثابت |

سکوت

چه لحظه ها که حرفهای ناگفته در پیش سد سکوت متلاطم می ماند و لب از لب گشوده نمی شود....
اما در اندیشه ها واژه ها می رقصند و کافی است سر انگشت یک اشاره آنها را بر روی صفحات کاغذجاری کند تا چیزی شبیه شعر تولد یابد...
آن زمان است که سکوت فریاد می شود بی آنکه صدایی به گوش برسد...
من نیز احساسم را فریاد می زنم و آن را تقدیم کسانی می کنم که عشق را می فهمند احساس را درک می کنند و می دانند که : سکوت نشانه بی حرفی نیست
نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387 در ساعت 16:38

لينک ثابت |


زمین از غصه می میرد ........ گل از باد زمستانی

شعور شعر ناپیدا.................. در این مرداب انسانی

همه جا سایه وحشت ............ همه جا چکمه ی قدرت

گلوی هر قناری را ........... بریدن از سر نفرت

به جای رستن گل ها ......... به باغ سبز انسانی

شکفته بوته ی آتش ............ نشسته جغد ویرانی
نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ شنبه یازدهم خرداد 1387 در ساعت 18:42

لينک ثابت |

گناه دونفره



زن نگاهش میخکوب شده روی فنجان های خالی قهوه که روی میز هستند، و خاکستر سیگارش را خالی می کند توی جاسیگاری که روی پاهای لختش گذاشته است و در عالمی دیگر می پلکد...

مرد تو ازش می پرسی؟

زن به خودش می آیید و می گوید از کی باید چی بپرسم.

می گوید از گلی می پرسی که با من ازدواج می کند یا نه؟

زن لحن صدا کُند و کش دار می شود و به یاد همخوابگی هایش با مرد می افتد و با کمی مکث می گوید، می پرسم!

نگاه مرد خیره به زن...

و زن تمام عشق و زندگیش  را همراه با دود سیگار از دهانش میدهد بیرون....

 مرد نگاهش به جسمی نحیف و بی جان می افتد و سرش را میان دستانش می گیرد و شروع می کند به گریه و می گوید کاش قبل از اینکه خودت را بکشی ازش پرسیده بودی که با من ازدواج میکند یا نه و صدای هق هق اش همه ی فضای اطاق را پر می کند..




من دستهایش را گرفتم و مدتی طولانی،

خیلی طولانی تر از زمانی که اصحاب کهف در غار بودند،

همدیگر را نگاه کردیم،

شاید قرنها طول کشید،

وقتی که سکوت شکسته شد،

من خودم را میان دشتی پر از گل دیدم،

که می گفتند بهشت است!

و او در میان فرشتگان رقص و پایکوبی می کرد!

و یادش نبود کسی اینجا در میان اینهمه گل منتظرش مانده.
نوشته شده توسط مجتبی در تاريخ جمعه دهم خرداد 1387 در ساعت 19:19

لينک ثابت |